آرشای مامان و بابا

عاشقتم دردونه

1397/9/16 0:34
11 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشقم

الان که دارم برات مینویسم تازه خواب رفتی

از ساعت 10 شب با عمو مجتبی و هلما و مامان جون رفته بودی سالن ورزش وکلی بهت خوش گذشته بود

شیپورت هم با خود برده بودی و کلی شیطنت کرده بودی 😅

تا رسیدی گفتی مامان خوابم میاد البته عجیب هم نبود چون از ساعت 8 صبح که بیدار شدی داشتی با هلما بازی میکردی تا الان که ساعت 12 و نیم شبه

منم اگه بودم الان بیهوش شده بودم 😅

امشب تا از در اومدی داخل گفتی هلما خیلی اخلاقت بد شده ها من و عمه فاطمه کلی خندیدیم

گفتیم چرا اخلاقش بد شده

گفتی چون همش قهر میکنه و بهانه میگیره و دنبال باباشه

خیلی شیرین زبون شدی خوشکل مامان 

 

امروز هر کاری کردم فقط یه صفحه مشق نوشتی و گفتی دستم درد میکنه ولی تا ولت کردم بدو رفتی بازی کردی

یعنی تابلو بود که بهانه کردی که ننویسی😅😅

حالا ببینم میتونم فردا راضیت کنم که مشقات رو بنویسی

خدا بزرگه🤩😅

منم برم بخوابم که گیج خوابم

شبت پر از آرامشه خدا😍💞

ایشالا بهترین ها رو خدا سر راهت قرار داده باشه 🤲

 

پسندها (1)
نظرات (0) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف